جستجو

مشرق و مغرب فقط یک سوی تو ست

آن هلال ماه ، یک ابروی توست

نیست پیدا دومین ابروی تو

چونکه پنهان در شب گیسوی توست

(( سبزه رو )) برگ از نگاهت سبز شد

عطر گل ها یک به یک از بوی توست

همچنان بی وقفه می چرخد زمین

چونکه او در جستجوی کوی توست .

مهدی صادقی    10/6/86  قم

..........................................................................................

داغ شقایق ها

همه جا بوی یکنواختی می دهد

صدای تکرار همواره تکرار می شود

غمی نیست

غصه ای نیست

خیلی وقت است گریه نکرده ام

شاید آخرین گریه ام

همان بدو تولدم بود

حیف ! یادم نیست چگونه گریه می کنم .

این روزها

در هزاره ی سوم

غم و غصه کلاس آدم را بالا می برد

درد ، شخصیت انسان هاست

وقتی به من می گویند :

(( خدا امواتت را بیامرزد ))

خجالت می کشم

من حتی مرده ای ندارم که هنگام دلتنگی

بر سر مزارش یک دل سیر گریه کنم .

گاه در کنج اتاقم می نشینم

دلم می خواهد تنها باشم

اما هنوز با تنهایی خود تنها نشده ام که خواهر کوچکم

با لبانی چسبناک از آبنبات و شکلات می اید

گونه ام را می بوسد

می گوید بیا منچ بازی کنیم

بازی می کنم ...

من حتی غم آوردن شش هم ندارم

چون همیشه زود شش می آورم

هیچ هیجانی نیست

من تا به حال با موتور تک چرخ نزده ام

هیچ پلیسی به من گیر نداده است

به هیچ دختری شماره نداده ام

وقتی مردم در اتوبوس

از گرانی حرف می زنند

من زبانشان را نمی فهمم .

وقتی استاد شعر من

گفت شعر تو شعر نیست ،

غمگین نشدم .

من فقط با گلهای شقایق دوستم

آنها گاه راضی می شوند

داغ دردشان را برای ساعتی به من عاریه دهند

یک شقایق که راضی نشد درد خود را به من قرض دهد ،

گفت بی دردی بزرگترین درد است .

 

مهدی صادقی      5/6/86  قم 

 

..........................................................................................

 

آتش هوس

آه ! یک بار دگر ،

سوخت ابریشم معصومیت یک دختر ،

در دل آتش سرخ هوس مردی پست .

باز هم بار دگر ،

دختری نیت کرد

روزه ی ماتم و حسرت گیرد

تا به هنگام اذان گفتن غمبار (( موذن زاده )) ... ،

اشک ، افطار کند .

باز هم یک دختر

طعمه ی مرد هوس باز و پلیدی شد تا ،

از فرا آمدن روز غریبی که قرار است به من (( مرد )) بگویند

                                                                خجالت بکشم

باز هم مردی پست ،

باز هم دخترکی درد به دوش ،

سرخ از سیلی و از مشت کبود ،

باز هم فاجعه ای تکراری ،

باز هم پرسش بی پاسخ و تلخی در من

که : خدا با چه دلی باز تماشا می کرد ،

دختری باز به زیر تن یک مرد پلید ،

دست و پا می زد و تنها طلب مرگ ز درگاه خدایش می کرد .

مهدی صادقی    1/5/86    قم

 

.................................................................................

 

این شعر اسم ندارد !

 ... و خدا نزدیک است

او همین واحد بالایی ما می شیند

من رفیقم با او

گاه گاهی به سراغش روم و گاه سراغم آید

با هم از خویش سخن می گوییم

من و او مدتها است ،

درد دلهای فراوان داریم .

بیشتر، صحبت من گرم کند محفل ما را چون او

کم سخن گوید و در دل ریزد ،

همه ی دردش را .

هر زمان خانه ی او مهمانم ،

او پذیرایی گرمی کند و چایی داغی ریزد

و برایم با صوت

متن قران خواند .

گاه اگر پیش آید ،

من برایش شعر از ،

حافظ و سعدی و سهراب سپهری و فریدون مشیری خوانم .

گاه از فرط غرور ،

چند بیت از غزل و شعر خودم می خوانم .

گاه او می رنجد

از من اما

         _ کافی است  ،

یک (( غلط کردم )) خالی ولی از روی صداقت گویم ،

تا ببخشد من را .

او دلش می گیرد ،

که چرا گاه همین واحد پایینی ما ،

حرمت بودن او را راحت ،

زیر پا می شکنند .

یا همین خانه ی پشتی هرگز

پاسخ دعوت مهمانی او را ندهند ...

او ولی باز به دل ریزد و حرفی نزند .

وقتی از واحد او می خواهم ،

بروم خانه ی خود

او به من می گوید

باز هم سر بزن و حالی پرس

چون غریبم اینجا !

من در آغوش کشم با همه احساس و وجودم او را

گونه اش می بوسم

و در آخر با اشک

دستی از دور تکان می دهم و می آییم ،

واحد پایینی ...

لیک هر وقت دلم می گیرد

باز در خانه ی او مهمانم

چون خدا نزدیک است

او همین واحد بالایی ما می شیند ...

 

 مهدی صادقی    24/4/86    قم

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 13:36  توسط مهدی صادقی  | 



اطلاع ثانوی .... !

بعد تو عاشق شدن تا اطلاع ثانوی تعطیل شد

عاشقانه شعر من  تا اطلاع ثانوی تعطیل شد

هر چه پارو می زدم پیدا نمی شد ساحلی آرام و بکر

خسته ام ، پارو زدن تا اطلاع ثانوی تعطیل شد

سو گلی بودی درون باغم اما زود پژمردی دریغ

باغبانی در چمن تا اطلاع ثانوی تعطیل شد

هر شب و هر شب فقط زخم زبانم می زنی دیگربس است

زخم های در بدن تا اطلاع ثانوی تعطیل شد

 

   مهدی صادقی    21/4/86    قم

.....................................................................................................

گل و گلاب

تک گل سرخی که از اشک دوچشمم پا گرفت

باغبان دیگری آمد گلابش را گرفت

از همان اول درون سینه ام منزل نمود

لحظه ای یک باغ دیگر دید و آنجا جا گرفت

گفت تا آخرکنارم هست و می ماند ولی

بعد چندی حرف هایش مزه ی حاشا گرفت

با حضورش گرچه یک گل بود ، می آمد بهار

بعد از او اما تمام باغ را سرما گرفت

 

مهدی صادقی   20/4/86    قم

.......................................................................................

کودکی

کودکی شیرین بــود

نــــه !

   چرا شیرین (( بـــود )) ؟؟!

کودکی شیرین (( هست ))

مثل لیسیدن یک بستنی قیفی شکل

مثل چرخیدن در چرخ و فلک

همچو (( گرگم به هوا ))

مثل (( قایم موشک )) !

عدد سن من از بیست فراتر شده اما هر روز ،

من خودم را  ز  پس شیشه ی شفاف همان کودکی ام میبینم

گر چه پنهان شده در ریش و سبیلم همه ی بچگی ام لیک هنوز

در خیالم

       _ پنهان

از درختان پر از میوه ی آن باغچه ی همسایه ،

سیب و گیلاس و هلو می چینم .

کودکی شیرین هست

هر چه هم پیر و کهنسال شوی

باز هم کودکی ات همسفرت خواهد بود ،

غرق در شور و سرور .

وای بر هر که فروخت ،

کودکی های خودش را به زمان ، ژست ، دغل بازی و سیگار و غرور ...

یا به فیگور گرفتن

              _  افسوس ....

مهدی صادقی    19/4/86   قم 

شیرینی کودکی

 

.............................................................................................

بند آزادی

خواه شیرین یا که تلخ ،

خواه زیبا یا که زشت ،

زندگی را دوست دارم با تمام گریه ها و خنده هایش .

گاه بر وفق مراد و گاه سخت ،

عاشق پروردگارم با تمام بنده هایش .

زندگی شاید به چشم  تلخ برخی جنگ باشد

                                       _ لیک بی شک می توان ،

عشق را آنجا غنیمت برد و با ایمان  به یاری خدا پیروز شد .

زندگی شاید به دید عده ای محکومیت باشد به جرم هیچ و پوچ از

                                                              دادگاه بدوی پروردگار

یا به جرم آنچه چندین قرن پیش از خلقت هستی (( پدر )) کرد

اصلِِ ِ (( شخصی بودن درد و مجازات ))  آه ! بی معنی است انگار ...

لیک در چشمان من

زندگی محکومیت در بند آزادی است ...

                                              آزادی....

اشک نوزادان سراسر اشک شوق است و سرور

اشک انسانی که آزاد است در زندان آزادی

بستگی دارد که آدم با چه درکی اشک را فهمیده باشد .

زندگی را دوست دارم با تمام گریه ها و خنده هایش ...

 

 

  مهدی صادقی     16/4/86/    قم

......................................................................................

دست نوشته ای از شاعری بد خط !!

شاعر بد خط !!

................................................................................................

شب امتحان ... !

وای ! دیگر به ستوه آمده جانم ، قلم و کاغذ من

امتحان دارم ، لیــک

تا نگاهم به شما می افتد ،

شهوت شعر جدیدی به سراغم آید .

قلم و کاغذ من

فقط امشب بروید

اگر اینگونه سراغم آیید ،

به خدا نمره ی (( تک )) می گیرم !

اگر استاد به من ،

نمره ی شعر سرودن می داد ،

تا ابد همدل و همراه شما می گشتم ...

حیف ! چون شعر سرودن هرگز

ارزش نمره ی (( ده )) نیز نداشت.

قلم و کاغذ من

بروید و بگذارید کتابی خوانم ،

که تمامش خشک است

جزوه ای حفظ کنم ،

که همین فردا شب

همه اش می رود از خاطر من

قلم و کاغذ من

اگر اینگونه سراغم ایید ،

به خدا نمره ی (( تک )) می گیرم

فقط امشب بگذارید که تنها باشم .

 

 مهدی صادقی    4/4/86   قم

..........................................................................................................

حق ما

حقمان را خوردند

همچو نوشیدن یک جرعه ی آب

صبر کردیم و کلامی نزدیم .

باز ، اما حقمان را خوردند

واحدش نیز به اندازه ی یک جرعه نبود ،

بود خروار و کرور !

بیشتر صبر نمودیم ، بدان حد که جگر سرخ شد از

                                                تیزی دندان هامان .

باز ، اما حقمان را خوردند !

باز هم بیشتر از دفعه ی قبل ...

عده ی بسیاری

صبر را پیشه نمودند چو قبل

عده ای را اما

طاقت ظلم نبود

پس به دنبال حق خویش دویدند ولی

یک نفر گفت که ای قوم عزیز ...

(( مرگ حق است )) و همان مرگ فقط حق شماست !!

 

    مهدی صادقی     3/4/86       قم

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 تیر1386ساعت 21:23  توسط مهدی صادقی  |