نقیضه ای از غزل زیبای دوست خوبم آقای محمد رفیعی ،
که تعدادی از بیت های آن را که مربوط به شعر من می باشد
را می نویسم :
از راز تازه ای دل من با خبر شده است
شعرم به شعرهای تو نزدیکتر شده است
دیشب دوباره مثل شب قبل و قبل تر
درگیر شعر بودم و دیدم سحر شده است
یک لحظه آمدم به خودم دیدم عاشقم
طوری که گفته اند خدایم بشر شده است
مادر قبول کن و برایم دعا نکن
آب از سرم گذشته دعا بی اثر شده است ...
زبان حال مردی زن ذلیل :
از درد تازه ای دل من با خبر شده است
دردم ز روز اول خود بیشتر شده است
فردای روز عقد پیامک به من زدند :
آن شیر کوچه های (( صفائیه )) خر شده است !
یک لحظه آمدم به خودم دیدم از سرم
تا زیر چانه ام ، چه کلاهی به سر شده است
روزی صدام لرزه به اندام می کشاند
حالا صدای نعره ی من بی اثر شده است
پخت غذا و خانه تکانی و شست و شو
این کار ها به روی سرم مستقر شده است
دیشب دوباره مثل شب قبل و قبل تر
مشغول کار بودم و دیدم سحر شده است
اینطور اگر جلو رود اعلام می کنند
زاییدنم وظیفه ی شخص پدر شده است !!
مردی که توی شرکت خود یک رئیس بود
حالا درون خانه ی خود کارگر شده است
مادر قبول کن و برایم دعا نکن
بر مرد زن ذلیل دعا بی اثر شده است
ماشین ظرف شویی ما هدیه ای است که
تقدیم من به خاطر روز پدر شده است !!!
مهدی صادقی 24/4/87 قم
طنز ، همیشه یکی از دغدغه های من بود . از همان نه سالگی
که تئاتر طنز اجرا می کردیم تا 15 سالگی که نمایشنامه ی طنز
می نوشتم و تا امروز که غزلی ( شاید ) طنز نوشته ام !
متاسفانه ( یا خوشبختانه ) این کار نقیضه ای است از غزلی
از خانم صالحه السادات مرتضی نیا از شاعران خوب و فهیم
شهر قم که در همین جا از ایشان شدیدا عذر می خواهم !
مطلع غزل زیبای خانم مرتضی نیا :
باید اقرار کنم نیست توانی دیگر
تا از این خوان نکشانیم به خوانی دیگر ...
باید اقرار کنم نیست قِـرانی دیگر
جـیب هایم شده خالی ز گرانی دیگر
صبح تا ظهر اراجیف به هم می بافم
می روم عصر سر غاز چرانی دیگر
پاچه خواری طلبکار دو ساعت کردم
تا گرفتم من از او باز امانی دیگر
مرغ باغ ملکوته مگر این مرغ گران ؟!
نیست در سفره ی ما سینه و رانی دیگر
چار سالش که به اتمام رسد می دانم
باز هم می آید چرب زبانی دیگر
شیخ اصلاح طلب ، وعده ی (( پنجاه هزار !! ))
این سری ... آخر سر ، خواب نمانی دیگر !
{ مثلث !! }
رستم آمد به اداره ، پی امضا اما
خسته شد در بدنش نیست توانی دیگر ...
گفت با گریه و زاری که چه مقدار دهم
(( تا از این خوان نکشانیم به خوانی دیگر )) !!
کاش ماشین زمان داشتم و می رفتم
من از این عصر حجر سوی زمانی دیگر
{ مثلث }
این جهان رد صلاحیتمان کرد و گذشت
تا ببینم چه شود توی جهانی دیگر
خبر آمد خبری آمده ، این است خبر :
(( انجمن )) رفت از آنجا به مکانی دیگر ! ( ۱ )
{ و بعد از دیدن مکان انجمن و جای کوچکش :}
کاش می شد که از این قوطی کبریت حقیر
انجمن زود رود جا و مکانی دیگر !
مهدی صادقی 20/4/87 قم
۱ : انجمن شعر و قصه ی قم به آدرس
زیر منتقل شد :
بلوار جمهوری کوچه ۲۸ پلاک ۹۰
یک هتریک سپید در شانزده تیر 87 !
تقدیم به میثم فروتن که من را با الفبای
شعر سپید آشنا کرد ...
(( فمینیسم ))
پدر
با فلسفه به دنیا آمد
اما
روزی که قرار بود من
به دنیا بیایم
تمام کتاب هایش را فروخت
تا خرج قابله ای را بدهد
که من را به دنیا آورد .
آن روز
مادرم فیلسوف شد
مهدی صادقی 16/4/87 قم
.........................................
و دو شعر دیگر که ارزش ادبی ندارند و حتی شاید نتوان به
آنها شعر گفت ولی دوستشان دارم :
می خواهم (( گل )) باشم
نه در یک گلدان
نه در یک باغچه
نه در گلستان ...
می خواهم گلی باشم
که در اوج شادابی
لای برگ های یک کتاب له می شود
تا پس از چندین سال
یاداور خاطره ای باشد
که از یاد رفته است ...
مهدی صادقی 16/4/87 قم
........................
آن سوی شعر شاعران بزرگ
معشوقه ای است
جفا پیشه ...
من هیچ وقت
شاعر بزرگی نمی شوم
_ به درک ... !
مهدی صادقی 16/4/87 قم

...
این روز ها در بند تنهایی اسیرم
آنقدر تنهایم که می ترسم بمیرم
مادر، غذا آورد و من چیزی نخوردم
چون روز و شب های گذشته باز سیرم
می پرسم از خود باز هم : آن شاهزاده
سر می کند با سفره ی نان و پنیرم ؟
هر گز فراموشت نخواهم کرد هرگز
حتی اگر روزی فراموشی بگیرم
مهدی صادقی 20/3/87 قم






