تبليغاتX
شعرهایی برای ....

...

این روز ها در بند تنهایی اسیرم

آنقدر تنهایم که می ترسم بمیرم

مادر،  غذا آورد و من چیزی نخوردم

چون روز و شب های گذشته باز سیرم

می پرسم از خود  باز هم : آن شاهزاده

سر می کند با سفره ی نان و پنیرم ؟

هر گز فراموشت نخواهم کرد هرگز

حتی اگر روزی فراموشی بگیرم

 

مهدی صادقی    20/3/87    قم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 13:32  توسط مهدی صادقی  |