هشتاد روز نبودم ... رفته بودم سفر ... به سرزمین هایی که فکر می کردم می شناختمشان ... به سرزمین هایی که فکر می کردم آباد هستند ...
هشتاد روز در خودم سفر کردم . به سرزمین دور دست آمال و آرزوهایم رفتم . از دیار ویران و جنگ زده ی (( ایمانم )) گذر کردم . سپس به مزارع احساسم رسیدم که اسیر خشک سالی شده بود . سفر کردم ... سفر کردم ... سفر کردم به سرزمین هست ها و نیست هایم .
... و سرانجام به شهر (( عشق )) رسیدم . افسوس که مسافر بودم و محکوم به گذر کردن ، گذشتن ، دیدن و دل نیستن ...
آری ... هشتاد روز مسافر بودم و حالا برگشته ام ... با کوله باری (( از تهی سرشار )) رفتم و با کوله باری باز گشتم که سوغاتی های درونش را نمی شناسم ...
..........
حاصل این سفر یک غزل بود ، یک داستان ، و (( چیز )) هایی که شاید بتوان به آنها گفت : (( فرانو ))
......................................................
غزلی که ناخواسته متولد شد :
از شاخه باید ناگزیر افتاده باشی
تا توی آغوش مسیر افتاده باشی
حتی شکوه شیر ها هم خنده دار است
وقتی که در یک سیرک ، گیر افتاده باشی
بی شک اسیری بدتر از مرگ است وقتی
در دست یک دختر اسیر افتاده باشی
حال مرا آن روز می فهمی که چون من
در پنجه ی یک ببر ِ سیر افتاده باشی
در عشق ، مجنون باش تا لیلای قصه
هر وقت می گوید : (( بمیر )) ، افتاده باشی
مهدی صادقی مرداد 87
پی نگار : این شعر کامل نیست . یک بیت کم دارد . سه ماه است که نمی توانم همین یک بیت را بسرایم ! شاید تا سی سال دیگر هم نتوانم ! شاید اصلا نتوانم ... ولی می دانم که یک بیت کم دارد ...
...................................................
علاقه ای به داستان نداشتم و حالا هم ندارم ! ولی گاهی قلم و کاغذ افکارم را هل می دهد به جایی که دوستش ندارم و نمی شناسمش . تا به حال جز یک داستان بلند از یوستین گردر و یک مجموعه داستان کوتاه از مصطفی مستور و چند داستان کوتاه از صادق هدایت چیزی نخوانده ام . چیزی هم از داستان نمی دانم . برای همین داستان I M ALIVE ( من زنده هستم ) را جز به چند نفر که تعدادشان کمتر از انگشتان یک دست است نشان ندادم ...
................................................
... و (( چیز )) هایی ، که (( شاید )) بتوان به آنها فرانو گفت :
(( بیمارستان فرهنگ ))
دکتر
از اتاق عمل بیرون آمد
پدر
صلوات می فرستاد
مادر
قرآن می خواند
دست های خونی اش را شست
و گفت :
متاسفم
فرزندتان را دیر رساندید ...
و بی تفاوت رد شد
در حالی که زیر لب می گفت
پس از عمل با سیخ جراحی
چایی نبات می چسبد !
.....................................................
(( المپیک ))
دونده ی آفریقایی
1500 متر را
در دو دقیقه و هشت هزارم ثانیه دوید
برای رسیدن به تکه طلایی که سال ها قبل
از کشورش دزدیدند .
قرن هاست در المپیک
آفریقایی ها قهرمان دوی استقامت می شوند
و غربی ها قهرمان شطرنج !
...................................................
(( OOLLEEEY ))
برزیلی ها
هرگز قهوه ی تلخ
با طعم فقر نمی خوردند
اگر به جای (( پله ))
با دست های پائولو کوئیلیو بالا می رفتند
...........................................
(( چرخ چرخ ... ))
پنکه
چه زندگی کسالت آوری دارد
یک جا می نشیند و هی می چرخد
هی می چرخد
هی می چرخد ....
_ حتما می خواستی بگویی :
(( به طریق اولی (( چرخ )) هم زندگی کسالت آوری دارد ))
_ نه _
یک چرخ مثل پنکه می چرخد
ولی
یک جا نمی ایستد !
....................................................
(( سهام عدالت ))
(( ایران بالاترین آمار سزارین
را در جهان دارد ))
(( ایران بیشترین تصادفات رانندگی منجر
به مرگ را دارد ))
(( ایران بالاترین مصرف آب نوشیدنی را
در جهان دارد ... ))
و حالا پیدا کنید
میزان (( سهام عدالت )) پرتقال فروشی را که :
همسرش طبیعی نمی زاید
فرزندش در گردنه ی حیران تصادف می کند و می میرد
و مدام به او گوشزد می کنند :
(( در مصرف آب صرفه جویی کنید ))
...................................................
پدر رفت
(( _ ای ایران ای مرز پر گوهر ... ))
به جایی که از آسمانش نقل و نبات می ریخت
(( _ ... ای خاکت سرچشمه ی هنر ))
پدر روزی برگشت
(( _ ... دور از تو اندیشه ی بدان ))
که دیابت گرفته بود
(( _ چه خوشگل شدی امشب !!! ))
......................................................
(( مونتاژ ))
سفره ها که خالی شد
به پشت بام رفتیم
تا بشقاب هایمان را
به سوی غرب بگیریم
ناگاه لیز خوردیم
و از پشت بام افتادیم
در همان حوضی
که گنجشکک اشی مشی
افتاده بود
و اینگونه
در تولید پفک
به خودکفایی رسیدیم !
..............................................
(( تنظیم خانواده ))
اینجا همه در جیب هایشان
قرص دارند
فرقی نمی کند
زن و مرد / پیر و جوان
عده ای با قرص به دنیا می آیند
عده ای با قرص از دنیا می روند
و جمعیتی بیشمار
اصلا به دنیا نمی آیند !
..................................................
(( تعهد کتبی با درج در پرونده !))
آمدم شعری عاشقانه بنویسم
خودکار آبی ام سرخ شد !
آمدم از سیاست بسرایم
_ ننوشت ! _
می خواستم عارفانه بنویسم
_ جوهر پس داد
می خواستم از فقر بگویم
جوهر تمام کرد !
و آن لحظه
من مانده بودم و خودکاری
که همیشه دوست داشت مداد باشد
مدادی که از کاغذ روزنامه درست می شود و درختان
به خاطرش قطع نمی شوند !!!
............................................................
(( دایره ی تشخیص هویت ))
شرقی ها
آدم های خوبی هستند
فرقی نمی کند
چشم بادامی باشند یا گوش دراز
غربی ها آدم های بدی هستند
فرقی نمی کند سفید باشند یا سیاه
این وسط
ماهیت (( نه شرقی نه غربی )) ها
مشخص نیست !
.......................................................
کوتاه آمدیم
کوتاه آمدیم
هی کوتاه آمدیم
آنقدر کوتاه آمدیم ،
که شدیم هفتاد میلیون کوتوله !
... و در انتظار سپید برفی نشستیم
اما ما کوتوله های شهر لی لی پوت بودیم
و گیر گالیور افتادیم !
........................................
رادیو امروز صبح می گفت :
(( دو رقمی شدن نرخ بیکاری در امریکا ،
افزایش جرم و جنایت در بریتانیا ،
تجاوز یک کشیش روسی به پیرزنی 15 ساله در گرجستان ،
سقوط یک هواپیمای تک نفره در چین ،
ژاپنی ها همچنان به شکل سنتی خودکشی می کنند ،
پیروزی ِ استقلال تهران و تداوم سی سال شکست ناپذیری ... ))
_ صدایش را قطع کن
شاید رادیو فردا برنامه های بهتری داشته باشد !
................................................................
اهواز سوار یک تاکسی شدم . راننده ترانه ای با ریتم شش و هشت ( به قول سیاوش قمیشی شش و هشت بازار ) گذاشته بود و آنقدر هم از این ترانه خوشش آمده بود که در طول مسیر مدام تکرارش می کرد . در اهواز که این ترانه طرفداران زیادی پیدا کرده بود ! بخشی از ترانه را می نویسم و قضاوت را به خود شما واگذار می کنم :
خوشگل ناز سیدنی
مگه تو چشام چی دیدی ؟!
می خوام بهت بچسبم
یه جوری باهات برقصم !
البته این بهترین !! بخش ترانه بود و بقیه ی ترانه به خاطر حفظ آبروی ادبی سراینده اش ( که نمی شناسمش ) نزد بنده محفوظ است !
پی نگار یک : حسرت می خورم وقتی می بینم ترانه سراهایی مثل محمد رفیعی ، محمد بابا میری ، روشن سلیمانی ، مهسا کیان ، علی سعادت شایسته و ... در این شهر و در انزوا فعالیت می کنند .
پی نگار دو : درگذشت پدر بزرگوار جناب آقای روشن سلیمانی را به ایشان و خانواده ی محترمشان تسلیت می گویم . متاسفانه اهواز بودم و نتوانستم در مراسم ختم شرکت کنم .
پی نگارسه : در این هشتاد روز ، همسفرانی داشتم که اگر نبودند ، نمی دانم چه می شد ! از همدلی و همیاری و لطف بی کرانشان سپاسگذارم .
پی نگار چهار : نخستین جشنواره ی شعر کتاب ، چشم به راه شما دوستان شاعر است . منتظر حضور شما هستیم .
در پناه خدا ...







